Articles on this Page
- 09/03/10--16:36:_خاطره ی عمره 6...
- 09/06/10--17:51:_خامنه اي حكم...
- 09/08/10--22:45:_خاطره عمره...
- 09/11/10--14:57:_خاطره عمره8...
- 09/13/10--16:46:_دلداري...
- 09/15/10--16:41:_شتاب
- 09/16/10--16:13:_خاطره عمره 9...
- 09/21/10--20:09:_خاطره عمره 10...
- 09/24/10--12:34:_شاید آخرین...
- 12/15/10--00:26:_یه چیزی شبیه...
More Channels
- Feb 23: OutreachMagazine.com
- Dec 9: how an addict becomes one |...
- Dec 14: fulfullment | Keyword Feed
- Dec 14: hip hop revival men | Keyword Feed
- Dec 9: homelessness in us cities |...
- Feb 20: houston blackmarket exchange.com...
- Jan 29: fundacion caballos argentinos |...
- Dec 9: george catlin | Keyword Feed
- Dec 23: girlies | Keyword Feed
- Nov 26: hip hop rb pop reggae...
- Jan 5: holistic wholistic healing...
- Nov 26: home inspector nashville |...
- Dec 14: hope healing marriage...
- Dec 14: housing education | Keyword Feed
- Feb 23: funniest greates podcast on the...
- Nov 26: game of monopoly | Keyword Feed
- Jan 26: gateway drug | Keyword Feed
- Jan 17: george barker | Keyword Feed
- Feb 20: getting past the obstacles in...
- Dec 19: gipson v jay nixon | Keyword Feed
- Nov 26: hidden truth radio canada |...
- Dec 28: hiphop ministries inc | Keyword...
- Dec 14: hogans heroes | Keyword Feed
- Feb 12: holistic pet health care |...
- Dec 14: holoenergetics | Keyword Feed
- Nov 26: home inspection reporting...
- Feb 4: homeopathic | Keyword Feed
- Nov 26: hood news | Keyword Feed
- Nov 26: hostgator discount | Keyword Feed
- Dec 9: hott music | Keyword Feed
- Dec 14: games for health | Keyword Feed
- Feb 22: funmunch | Keyword Feed
- Nov 26: fyfuyhhj | Keyword Feed
- Nov 26: gaknew roxwel | Keyword Feed
- Dec 19: gary graff | Keyword Feed
- Dec 14: gaston county | Keyword Feed
- Feb 22: geek girl | Keyword Feed
- Feb 15: gentically modified organisms |...
- Nov 26: getcha pull | Keyword Feed
- Dec 24: getting free media with press...
- Jan 23: giancarlo esposito | Keyword Feed
- Feb 7: gina parris | Keyword Feed
- Feb 10: give back | Keyword Feed
- Nov 26: god knows the matters of your...
- Dec 20: highlighting todays news |...
- Jan 29: hindrance | Keyword Feed
- Dec 14: hittin hard | Keyword Feed
- Dec 9: hockey gurus | Keyword Feed
- Dec 24: holiday networking | Keyword Feed
- Jan 6: holiness victory | Keyword Feed
|
|
Are you the publisher? Claim this channel |
|
Channel Description:
Latest Articles in this Channel:
- 09/03/10--16:36: خاطره ی عمره 6 (من ، معمر قذافی ، میرحسین موسوی) (chan 3147825)
- 09/06/10--17:51: خامنه اي حكم جهاد داده ... (chan 3147825)
- 09/08/10--22:45: خاطره عمره 7(نماز صف آخر) (chan 3147825)
- 09/11/10--14:57: خاطره عمره8 (وضوخانه) (chan 3147825)
- 09/16/10--16:13: خاطره عمره 9 (سرقت) (chan 3147825)
- 09/21/10--20:09: خاطره عمره 10 (تعهدات بی سابقه) (chan 3147825)
- 09/24/10--12:34: شاید آخرین پست... (chan 3147825)
- 12/15/10--00:26: یه چیزی شبیه اطلاعیه... (chan 3147825)
نماز عصر تمام شده و کمی هم گذشته . بسته ی شکلات نذری را که یکی از بچه ها به من داده برای نیمه ی شعبان از کیسه ی وسایلم بیرون می آورم . به ذهنم می رسد برش دارم و بین مردم پخش کنم. از همین ردیفی که نشسته ام شروع می کنم . چند نفر هندی اول صف هستند و بعدش هم چند تا از شیعه های عربستان نشسته اند. به هر کدام یک «بفرمائید» می گویم . بعضی سرشان را بالا می آورند و می خندند و بعد با یک لبخند سرشان را بر می گردانند سمت شکلات ها و یکی دو تا برمی دارند.
آن طرف تر پنج نفر از سعودی ها کنار یک ستون نشسته اند و هر کدامشان یک تکه نان جو و خرما جلویشان است که بخورند. برای افطارهای مسجد النبی هم از همین ها سر سفره می گذاشتند. همینطور که بهشان نزدیک می شوم حرف هایی را که یکیشان به کناری خود می زند می شنوم. ظاهرا از اطرافیانش می خواهد چون من ایرانی و احتمالا شیعه هستم چیزی از من نگیرند. تعارفش که می کنم ، بر نمی دارد ولی بقیه دعوتم را می پذیرند.
از آن ها می گذرم؛ یک حاجی دارد رد می شود. ظاهرا باید از شرق آسیا باشد. پاکت را جلوی او می برم و با لبخندی اخوت اسلامی را جلوه گر می سازم! دو تا بر می دارد و با حالتی بسیار جدی ، از بالای عینکش نگاهم می کند و می پرسد: «Two?» . درست بلد نیستم جوابش را بدهم دستم را تکان می دهم :« Two,three,… » بدون اینکه ذره ای در قیافه اش تغییری بدهد راهش را می گیرد و می رود.
یک نفر را می بینم که تنها کنار ستون نشسته و کلاهی گذاشته روی سرش مثل کلاه هایی که بین مردم عمان و الجزایر رایج است. نگاهش را از کعبه می گیرد و می دهد به من. انگار با لبخندش مرا به سمت خود می خواند. نزدیک می روم . دستش را می برد داخل پاکت و بیرون آوردنش را قدری طول می دهد. در همین بین از من می پرسد : «انت من ایران؟» پاسخ مثبت می دهم و کشورش را سوال می کنم : «و انت من ای بلد؟» . متوجه می شوم از لیبی آمده؛ از کنار سرهنگ معمر قذافی. اسمم را که می پرسد ، ظاهرا خوب جواب نمی دهم و یا او خوب نمی شنود . چشمانش از تعجب گرد شده و می گوید : «میر؟ میر حسینْ موسوی؟!» . فکر می کنم صحبت مان اندکی به درازا بیانجامد . زانوهایم را روی زمین می گذارم و تصحیح می کنم : «میر لا ، أمیر!» .
طرف انگار خیلی سرش توی سیاست است . می پرسد که کدام را می خواهی؛ موسوی یا نجاد؟ و خودش جلو به جلو جواب می دهد. به علامت روی پیراهنم که به رنگ سبز یک نوشته ی فارسی نوشته است دست می کشد و می گوید :«اخضر ، اخضر ، میر حسین موسوی!» و همین طور شادمانه می خندد. کم نمی آورد و خندان دستش را دور مچ دستش می چرخاند و همینطور می گوید :«اخضر ، اخضر ، ... » می خواهد بگوید دستبند. ولی ظاهرا کلمه ی عربی اش را از یاد برده. با خنده ها تصورش را تصحیح می کنم و می گویم که «لا، احمدی نجاد». دستانش را آنجور که وقتی شعار می دهند ، گره می کند. و شروع می کند به تحلیل سیاسی :« اذن انت محافظ. هناک اصلاحی و هناک محافظ!» . به نام ایران و برای سربلندی ایران ، می گویم : «لا ، لا . کلنا ید واحده. کلنا اخوان فی ظل الاسلام» . می گوید : «نعم نجاد، نجاد!» و یک چیزهای دیگر می گوید ظاهرا به معنی این که او شجاع است و در برابر غرب می ایستد و از این چیز ها و تکمیل می کند : «انتم الایرانیون املنا . نحن نحبکم.» یعنی که شما ایرانی ها امید مایید و ما شما را دوست داریم. از او خداحافظی می کنم.
پاکت نیمه پر را بر می دارم که بین بقیه تقسیم کنم و آن هم آیین لیبیایی هنوز مشت هایش را گره کرده مثل وقتی که شعار می دهیم.
پ.ن. این پست تنها جنبه ی خاطره دارد و اصلا سیاسی نیست!
برچسب ها : خاطره ی عمره ، عمره ی دانشجویان ، بنیاد نخبگان ، جشن نیمه ی شعبان ، لیبی ، معمر قذافی ، محمود احمدی نژاد ،دعوت ، مسجد الحرام ، شعار دادن ، سلطان قابوس ، ظفار ، OldPilot.ir ، حاجی ، مالزی ، اندونزی
«امروز كشور نيازمند يك جهاد علمى است. ... آنچه كه به نظر من جمعبندى همهى مسائل است - كه بنده خود را متعهد ميدانم كه آن را، هم بگويم، هم دنبال كنم، هم با دقت و وسواس و دلواپسى نگاه كنم ببينم به كجا رسيد - اين است كه كشور نياز دارد به جهاد علمى.
ببينيد، جهاد يك معناى خاصى دارد. معناى جهاد فقط تلاش نيست. در مفهوم اسلامى، جهاد عبارت است از آن تلاشى كه در مقابل يك دشمن است، در مقابل يك خصم است. هر تلاشى جهاد نيست. مجاهدت با نفس، مجاهدت در مقابل شيطان، جهاد در ميدان نظامى، مواجههى با يك دشمن است؛ مواجههى با يك معارض است. امروز ما در زمينهى علم نياز داريم كه اينجور تلاشى در كشور بكنيم؛»
پ.ن. حالا اونايي كه فرياد مي زدن :«واي اگر خامنه اي حكم جهادم دهد ...» ، بدونن كه خامنه اي حكم جهاد داده ...
پ.ن. برگرفته از سخنان در ديدار با اساتيد دانشگاه ها ، 14 شهريور 1389
برچسب : آقاي خامنه اي سلام
خودم نمی خواهم از این جا چیزی بخرم. فقط چند نفر چند چیز ساده مثل انگشتر و تسبیح و ... سفارش داده اند . زیاد به خودم زحمت نمی دهم . می خواهم چیزهایی را برایشان ببرم که جای دیگری نباشد و زودتر از اینکه برگردم هم به دستشان برسد. عمره ی دوم را هم انجام داده ایم. جلسه ی تصحیح اعمال حاج آقا که تمام می شود ،تا اذان مغرب یک ساعتی هست. از همین مغازه های کف هتل سر می کشم. چند مغازه را که رد می کنم صدای اذان را می شنوم. حال بدی توی سرم می پیچد. اصلا نمی خواهم باور کنم اذان ، واقعا اذان مکه است. می خواهم فرض کنم اشتباه شده. نمی خواهم این جوری باشم: واذا رأوا تجارۀ او لهوا انفضوا الیها و ترکوک قائما (سوره ی جمعه:]این مردم[ هنگامی که تجارتی یا سرگرمی بیهوده ای ببینند ، به سمت آن پراکنده می شوند و تو را ]ای پیامبر ، تنها و به نماز[ ایستاده رها می کنند)! وسایل را می برم بگذارم اتاق و دوان دوان می آیم جلوی پله های دم در به انتظار اتوبوس . اتوبوس ها رفته اند و تا بعد از نماز بر نمی گردند.
چند نفر از هتل پهلویی هم جامانده اند ، یک نفر که ظاهرا از «حاج آقا» های کاروان است ، به روحانی کاروان اصرار می کند که همین جا شما بایستید و همه اقتدا کنند و ... ! زبانش را خیلی چرب توی دهنش می پیچاند؛ مثل سرمست! حاج آقا اما مصر است که بروند حرم. آخر هم متوجه نمی شوم چه کار می کنند. ته دلم وسوسه می شوم همین جا نمازم را بخوانم . اما راضی نمی شوم. کلا 6 روز اینجا هستم ... . عده ای دیگر را هم می بینم که دارند می روند به سمت دیگر اتوبان . با عجله دنبالشان می روم که با تاکسی بریم به مسجد الحرام؛ هنوز 10 ریال ته جیبم مانده که خرج مغازه ها نکرده امش.
به لبه ی خیابان که می رسم چشمانم را خوب وا می کنم که کار دست خودم ندهم؛ قبل از سفر یادمان داده اند که رانندگان عرب بی احتیاطند. تا آن سر خیابان رد می شوم و می رسم زیر پل. آن ها هنوز دارند می روند . من قدم هایم را تندتر می کنم و به آن ها می رسم. جلوی هتلی که حاجی های ترکیه را در خود دارد یک اتوبوس ایستاده خودمان را به آن می رسانیم . در اتوبوس را باز می کند؛ می نشینیم و همه باهم : اللهم صل علی محمد و آل محمد ... !
از اتوبوس ها پیاده می شویم. وقت نماز پارکینگ کاملا پر است. از همان وسط راه پیاده می شوم و دیگر از همراهانم چیزی یادم نمی ماند؛ دوان دوان می روم سمت ورودی های مسجد. توی همان صف های آخر که روی سنگ ها تشکیل شده ، خودم را جا می کنم. گرمایی که سنگفرش های مسجد از طول روز برای خود نگه داشته اند ، از پاهایم می رود بالا و در تمام تنم پخش می شود؛ به رکعت آخر رسیده ام: السلام علیکم و رحمۀ الله و برکاته...
پ.ن. باور کنید من سریالا رو نگا نمی کنم . فقط به صورت رادیویی... فقط صوتی!
پ.ن. عید فطر مبارک. ان شا الله تعطیلات افزوده ، به همه خوش بگذرد.
برچسب ها : خاطرات عمره ، عمره دانشجویی ، اتوبوس ،نماز ، خرید در عربستان ، زائر ، حاجی ، ترکیه ، استانبول پلازا ، فروشنده ی هندی ، صلوات ، سرمست ، سریال های مناسبتی ، ملکوت ، محمدرضا شریفی نیا ، اخراجی های 3 ، مسعود ده نمکی ، صرافی ، عیدفطر ، رمضان
نمی دانم برای چه ولی خیلی عجله دارم. به سرعت از پله برقی ها می روم پایین و از جلوی مامورین سعودی رد می شوم. کفشهایم را در می آورم و می گذارم توی یکی از جا کفشی های کنار مسیر. نو هستند؛ قبل از سفر و خاص همین جا خریده امشان. حالا برگشته ام و دنبالشان می گردم. ولی ظاهرا آنجا نیستند. به ذهنم می رسد که شاید شماره ی جاکفشی را یادم رفته است. چند تا دیگر را هم می گردم. نه! مطمئنم. هر بار که می آیم حرم ، کفشهایم را همین جا می گذارم. واضح است: کفش ها را برده اند. اطراف را می گردم؛ چاره جویان. جوانکی سعودی آن طرف است و دارد صحبت می کند با یک نفر چاق تر که نشسته است روی یک صندلی پایه بلند؛ مثلا دربان است. می روم طرف اش و قضیه را برایش توضیح می دهم. دستانش را به حالت تسلیم بالا می برد که یعنی به او مربوط نمی شود :«کفشا بردن؟ عندالله ... عندالله...» و انگشتانش را به سمت آسمان نشانه می رود. می گویم : «عندالله؟! عندالله؟! لعنه الله ... لعنه الله...!»
همین اطراف را می گردم. خوشبختانه ، جعبه ی عینکم که چند روز پیش گم کرده ام را پیدا می کنم. البته کاغذ نسخه اش را برده اند. قبل از سفر هشدار داده بودند که دزدی های اطلاعاتی در عربستان زیاد می شود. ما هم که جزو نخبگان هستیم. فکر می کنم ردم را از ایران داشته اند که شماره ی عینکم را بدانند و از بخت بد به مقصودشان رسیده اند!
از این به بعد خیلی ها را می بینم که کفش ندارند و پابرهنه دارند می روند به سمت اتوبوس ها یا تکیه داده اند به یک گوشه ، تا فرستاده شان برایشان از هتل کفش بیاورد.
* * *
تکیه داده ام به دیوار وضوخانه و منتظرم نوبتم بشود. یک نفر می آید و در همین حین که رد می شود به من برخورد می کند . معذرت خواهی می کند و کنار من می ایستد. قدر آهسته و کشدار می گویم : «لا بأس...» چون اکثرا تنها هستم و حرف نمی زنم ، صدایم گرفته و گفته ام واضح نیست. به نظر برایش عجیب جلوه می کند؛ همین طور که چانه اش را چروک انداخته و منجمد کرده ، سرش را تکان می دهد و مزمزه می کند :«لاباس ... لاباس...» می پرسد :«من ای بلد انت؟ مصر؟» ظاهرا در دائره المعارف لهجه های مختلف عربی در ذهنش، مصری ها اینطور تعارف می کرده اند. می گویم : «لا اخی... من ایران.» و سعی می کنم قسمت آخر را درست تر ادا کنم. وضویم را می گیرم و می روم.
برچسب ها: خاطرات عمره ، عمره دانشجویی ، دزدی ، سرقت ، ... ، کفش ، مسجد الحرام ، لهجه ، عامیه ، فصحی ، دارجه ، وضوخانه ، شماره ی عینک ، اتوبوس ، دارالضیافه ملک فهد ، کوه ابوقبیس ، ابراج البیت ، بی اخلاقی ، هوای نفس.
از زمختي هـاي ايــن روح تـرك خـورده مـتـرس
مرد زيبايي كه مي بيني ، دلش ابريشم است
تـو دو شـانـه داري و انـدوه انـبـوه مـرا
فرش پانصد شانه ي تبريز هم باشد كم است
برچسب : ندارد
ما طـمع در «واصنطعتُ» كـرده ايــم
مــا گـدايـي خـيـلـه از تـو كرده ايم
«رب خـلـصـنـا لـنـفـسـك» خــوانـده ايـم
با چني قلب كثيفه ، خيله اشتو كرده ايم!
پ.ن. مصراع هاي زوج ، بيرجندي خوانده شود! اشتو : شتاب ، عجله ؛ چني:چنين؛ خيله : خيلي
پ.ن. خاطرات عمره هنوز تموم نشده؛ منتظرش باشيد.
برچسب ها : شعر ، تلميح ، واصنعتك لنفسي ، موسي(ع) ، لهجه ي بيرجندي ، شعر گويشي ، راز و نياز با خدا ، قرآن سوزي ، آزادي عقيده ، آزادي بيان ، دموكراسي ، مبارزه با تروريسم ، تساهل ، تسامح مذهبي ، سكولاريسم ، مــرگ بـــر آمـــريـــــكـــا
نمی دانم برای چه ولی خیلی عجله دارم. به سرعت از پله برقی ها می روم پایین و از جلوی مامورین سعودی رد می شوم. کفشهایم را در می آورم و می گذارم توی یکی از جا کفشی های کنار مسیر. نو هستند؛ قبل از سفر و خاص همین جا خریده امشان. حالا برگشته ام و دنبالشان می گردم. ولی ظاهرا آنجا نیستند. به ذهنم می رسد که شاید شماره ی جاکفشی را یادم رفته است. چند تا دیگر را هم می گردم. نه! مطمئنم. هر بار که می آیم حرم ، کفشهایم را همین جا می گذارم. واضح است: کفش ها را برده اند. اطراف را می گردم؛ چاره جویان. جوانکی سعودی آن طرف است و دارد صحبت می کند با یک نفر چاق تر که نشسته است روی یک صندلی پایه بلند. می روم طرف اش و قضیه را برایش توضیح می دهم. دستانش را به حالت تسلیم بالا می برد که یعنی به او مربوط نمی شود :«کفشا بردن؟ عندالله ... عندالله...» و انگشتانش را به سمت آسمان نشانه می رود. می گویم : «عندالله؟! عندالله؟! لعنه الله ... لعنه الله...!»
همین اطراف را می گردم. خوشبختانه ، جعبه ی عینکم که چند روز پیش گم کرده ام را پیدا می کنم. البته کاغذ نسخه اش را برده اند. قبل از سفر هشدار داده بودند که دزدی های اطلاعاتی در عربستان زیاد می شود. ما هم که جزو نخبگان هستیم. فکر می کنم ردم را از ایران داشته اند که شماره ی عینکم را بدانند و از بخت بد به مقصودشان رسیده اند!
از این به بعد خیلی ها را می بینم که کفش ندارند و پابرهنه دارند می روند به سمت اتوبوس ها یا تکیه داده اند به یک گوشه ، تا فرستاده شان برایشان از هتل کفش بیاورد.
پ.ن. دوست دارم یکی نصیحتم کند! مثلا به من بگوید مواظب باش ، اگر مکه رفتی وسایلت را کسی نبرد یا نمی دانم ، بگوید اگر خواستی انتخاب واحد کنی حواست باشد که درسی را اشتباهی ورنداری و از اینجور چیزها...!
پ.ن. امروز رفته بودم آزمایشگاه مرکزی. بچه های مسابقات کارگاهی آمده بودند برای برنامه نویسی و ... . بچه هایی که از استان برای رشته ی کامپیوتر انتخاب شده اند هر دوتا قائنی اند. انگار بچه های مدرسه ی ما اصلا همه چیز را رها کرده اند و چسبیده اند به کنکور. خدا به خیر بگذراند...
برچسب ها : خاطرات عمره ، سرقت وسایل در مکه ، دزد ، عربی ، جعبه ی عینک ، نمره ی عینک ، کنکور ، نصیحت ، انتخاب واحد ، ترم اول ، دانشگاه صنعتی شریف ، مهندسی برق ، الکترومغناطیس ، ریاضیات مهندسی ، آزمایشگاه جابربن حیان بیرجند ، مسابقات کارگاهی و آزمایشگاهی ، ویژوال بیسیک ، VB، Visual Basic، سیل پاکستان ، قرآن سوزی ، اشاعه ی فحشا! ، دلسوزی
صدای اذان بلند می شود. چه قدر صدای زیبایی است؛ سبز و رویایی. کم کم طواف متوقف می شود و دور بیت الله ، ساکن می شود. پیش نماز هم آمده . فکر کنم شش سال پیش که آمده بودیم ، امام بین رکن حجر و رکن یمانی ، می ایستاد؛ ولی الان رفته است و بین مقام و بیت ایستاده.
نماز تمام می شود . جمعیت هنوز پراکنده نشده است . یک نفر می دود و خودش را از کنار حجر اسماعیل می رساند به حجرالاسود. من ، نا امید از لمس حجر ، می روم سمت حجر اسماعیل و ناودان. از آقای راشد شنیده ام اینجا 70 پیامبر دفن هستند. ما هنوز توی صف –اگر بشود گفت- هستیم . پیش نماز را با حفاظت از داخل محوطه ی حجر رد می کنند که برود آن طرف نماز میت را بخواند. خیلی مغرور است . سنش هم نباید زیاد بالا باشد. بین انبوه جمعیت نماز میت را می خوانیم؛ فقط 5 تا الله اکبرش را ما می گوییم. مانع برزنتی را بر می دارند و می توانیم برویم وارد شویم . من اول صف هستم . می روم زیر ناودان طلا و رها می شوم روی پرده ی سیاه خانه ی کعبه . دلم آرامشی می یابد بی همتا. دیگر سروصداهای اطرافم را نمی شنوم . یک پل مستقیم وصل کرده ام از قلبم به خدا. دعاهایم را کد شده می فرستم که فقط خودش بتواند بخواند. صدایم در نمی آید اما جوری دعا می کنم که هیچ وقت نکرده ام. چیز هایی می خواهم از او که هیچ وقت نخواسته ام. آقای راشد به ما گفته که باید در ازای دعا به خدا تعهد هم بدهیم. تعهد هایی می دهم که هیچ وقت نداده ام. هیچ وقت ... . آرزوی هیچ وقتی ، تعهد هیچ وقتی هم می خواهد دیگر.
رَبِّ إنَّکَ قُلتَ فِی کِتابِکَ أنَّ العِزَّۀَ لَکَ وَ لِرَسُولِکَ وَ لِلمُـؤمِنینَ؛ اَلّلهُمَّ فَاجعَلنی مِنَ المُؤمِنینَ. اَلّلهُمَّ إجعَلنی لَا أَخضَعَ لِأَحَدٍ غَیرَک.اَلّلهُمَّ قَوِّنی لِخِدمَۀِ عِبادِکَ. اَلّلهُمَّ إصطَنِعنی لِنَفسِکَ. اَلّلهُمَّ خَلِّصنی لِنَفسِکَ. اَلّلهُمَّ إجعَلنی عَلی تَقوَی مِنکَ حَتّی اُرزَقَ مِن حَیثُ لَا أَحتَسِبُ.
خدای من تو خودت در قرآنت گفتی که عزت از تو و پیامبرت و مومنان است؛ خدای من! من را هم بین مومنان به خودت قرار ده. خدای من! کاری کن که برای کسی جز تو کرنش نکنم. خدای من! به من نیرویی ده که به بندگانت خدمت کنم. خدای من! مرا برای خودت برگزین و مرا برای خودت پالایش کن. خدای من مرتبه ای از تقوا به من ده که از جایی که گمانش را نبرم ، روزی خورم.
یک دست از عقب به من می گوید که دیگر بس است! بلند می شوم و می روم عقب . حالا دیگر گوش هایم می شنود. یک جوان با شلوار لی و پیراهن آستین کوتاه آبی تکیه داده به حجر و با موبایلش دارد با ایران صحبت می کند. گوشی را می گیرد سمت کعبه از خانواده اش می خواهد دعا کنند! یک پیرمرد کاشانی هم از این فکر خوشش می آید و می خواهد به ایران زنگ بزند. گوشی اش را می گیرم و شماره و کد شهر را از او می پرسم. آشکارا هول کرده و هراسان جواب می دهد. می گویم:«خود شماره رو هم می گید ، حاج آقا؟». می فهمم موبایل است. کد شهر را پاک می کنم. تماس می گیرم و گوشی را می دهم به دستش. خودم نماز می خوانم و از محوطه ی حجر می روم بیرون.
برچسب ها: خاطرات عمره ، عمره دانشجویی ،نماز مغرب ، صف جلو ، حجر الاسود ، حجر اسماعیل ، حاج آقای راشد یزدی ، ترم سوم ، انتخاب واحد ، ترمیم ، رزروی ، دعا با خدا ، اذان مسجد الحرام ، ...
به علت یک سری مسائل و مشکلات ، به نظرمون رسید از این جا بار و بندیل مونو ورداریم بریم میهن بلاگ. اونجا یه پست فرستادم مربوط به همین چیزا که خوبه بخونیدش.
آدرس وبلاگ جدید (لینک رو کپی نکنید، فقط روش کلیک کنید...) :
http://www.حرف دار.mihanblog.com
سلام.
بعد از حدود سه ماه که ما در این وبلاگ رو تخته کردیم و اسبابامونو ورداشتیم بردیم میهن بلاگ ، هنوز یک عده دارن از طریق فید این وبلاگ ما رو دنبال می کنن. لذا از اون دسته از دوستانی که این نوشته رو از تو فید می خونن ، تقاضا داریم که یه توک پا بیان به این آدرس و فید جدید رو دریافت کنن: